تبليغاتX
قلب شیشه ای





























قلب شیشه ای

 

مادرم...

تو گلی خوشبو از بهشت خدايی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است...

از تبار فاطمه ای وگويی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند...

پس هميشه دعايم کن چرا که دعايت سرمايه فردای من است...

 

 

مادرم، با تو زيستن، بهشتِ زندگي من است ...

مادرم، خواستم خوشبوترين گل دنيا را برايت هديه بياورم...

اما ديدم تو خوشبوترين گل دنيا هستی ...

مادرم، تو تنها ستاره‌ای هستی که در روز و شب می‌درخشي...

ای ستاره‌ی زندگيم، تو را با تمام وجود دوست دارم ...

 


نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:9 توسط هستی|

 

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت...!
 
فقر اینه که رژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه...!
 
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب

خانواده ات بهتر باشه...!
 
فقر اینه که از حافظ و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی

اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپیرز رو پیگیری

کنی...!
 
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو

بپوشونه...

وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی

خوششششگلهههه!!!
 
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ

دادن نیازی به شمارش نداشته باشی...!
 
 فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو

نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری...!
 
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی...!
 
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو

ندیده باشی...!

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم...!!!
 
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای،

تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد

علاقه ات رو شکسته...! 

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن

نداشته باشی...!
 
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه...!
 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:34 توسط هستی| |

 

دل خوشم با غزلی تازه، همينم کافی ست

تو مرا باز رساندی به يقينم کافی ست!

 

قانعم، بيشتر از اين چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشينم کافی ست!

 

گله ای نيست، من و فاصله ها همزاديم

گاهی از دور تو را خوب ببينم کافی ست!

 

آسمانی! تو در آن گستره خورشيدی کن

من همين قدر که گرماست زمينم کافی ست!

 

من همين قدر که با حال و هوايت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچينم کافی ست!

 

فکر کردن به تو يعنی غزلی شورانگيز

که همين شوق مرا، خوب ترينم کافی ست...!!!

 


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:45 توسط هستی|

 

سال نومی شود...زمین نفسی دوباره می کشد...برگ ها به رنگ در می آیند... و

گل ها لبخند می زنند...

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...کجا

ایستاده اییم...؟ سهم ما چیست...؟

نقش ما چیست...؟

پیوند ما در دوباره شدن با کیست...؟ ‌

زمين ,سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و ...

 

سال نو پيشاپيش مبارک... 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 11:31 توسط هستی| |

 

رفيق راهی و از نيمه راه می گويی


وداع با من بی تکيه گاه می گويی

 
ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم


هميشه نام مرا اشتباه می گويی

 
به اعتبار چه آيينه ای، عزيز دلم


به هرکه می رسی از اشک و آه می گويی

 
دلم به نيم نگاهی خوش است، اما تو


به اين ملامت سنگين، نگاه می گويی؟

 
هنوز حوصله ی عشق در رگم جاری است


نمرده ام که غمت را به چاه می گويی....

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 0:3 توسط هستی| |

 

۱- یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که ۳ نفر بیشتر نیستن ۵ خط موبایل دارن!


۲ - واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته !


۳ - رابطه ات با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر

برسه!


۴ - ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که

بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل !


۵ - هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره !


۶ - وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی ، استرس همه وجودت رو میگیره و با

سرعت برمیگردی که موبایلت رو برداری...، بدون توجه به اینکه حداقل ۱۰ سال از

عمرت رو بدون موبایل گذروندی !!!


۸ - صبح ها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک

کردن ایمیل و فیس بوکته !


۹ - الان در حالیکه این تاپیک رو میخونی، سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی !


۱۰ - اینقدر سرگرم خوندن این تاپیک بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره

۷ نداره !


۱۱ - الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره ۷ رو داشته یا نه !


۱۲ - من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالا حتماً شماره ۷ رو پیداش میکنی، بخاطر

اینکه خوب بهش توجه نکردی !!


۱۳ - دوباره برمیگردی بالا ولی شماره ۷ رو پیدا نمیکنی...، خب من شوخی کردم

ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن

باور میکنی!!!!

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 21:0 توسط هستی| |

 

تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو ،زنجیر را باور نکن....

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:55 توسط هستی| |

 

آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید

هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند

با هم مژه میزنندبا هم حرکت میکنند

با هم اشک میریزنند

باهم می بینند

با هم می خوابند

با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند

ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه !!!!


نتیجه اخلاقی قضیه ...

نظر شما دوستان ...؟؟؟ 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 1:51 توسط هستی| |

 

نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم

به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی

تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی

تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم

تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر

شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم

نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد

نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند

دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا

تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل

تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه

خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند

تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی

که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو

ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت

تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم.....


 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 1:33 توسط هستی|

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 19:36 توسط هستی| |

Design By : Mihantheme